تبليغاتX
"لحظه های تلخ و شیرین" - دعای من مستجاب شده بود!!!

"لحظه های تلخ و شیرین"

اگه حال داری بخون

دعای من مستجاب شده بود!!!

 عاشقان عیدتان مبارک!..

و فردا عيد قربان است ، عيد اضحی ... فردا روزی بود که ابراهيم قربانی عظيمی را به مسلخ عشق برد تا به معشوق نشان دهد که عاشق است ، قربانی ابراهيم پاره ای از تن خويش بود ، تنها جگرگوشه اش که پس از سالها به او هديه داده شده بود را اکنون می بايد که ذبح ميکرد ، و چه سخت است تصميم گرفتن در اين شرايط ، اگر ما بوديم و معشوقی که هميشه دم از عشق او ميزديم به ما امر ميکرد که برای اثبات عشقمان عزيزترين چيز زندگيمان را فدا کنيم آيا چنين کاری ميکرديم؟ ، حال چه رسد به اينکه اين عزيزترين چيزت فرزندت و پاره تنت باشد ... آری فرداست که بايد ما نيز قربانی ای به درگاه معشوق تقديم کنيم ، ولی چه هديه ای را ميتوان به نزد معشوق برد که از ما قبول کند برای قربان کردن ، من که دستم خاليست و چيزی بجز دلم ندارم که قابل باشد ، هر چند که اين هديه ناقابل نيز از جانب هموست و از جنس روح او که در کالبد من دميده است آنرا ، ولی ديگر چيزی باارزشتر از اين هديه برای او ندارم ، دلم را ميگيرم به روی دست و به درگهش ميبرم تا که آنرا ذبح کند ، تا اميال شيطانی مرا قربانی کند و سرشت نيک انسانی را جايگزين کند ، سرشتی که سرشار باشد از عشق و محبت به خدا و انسانها ، سرشتی که دغدغه ی عشق مقدس و خدا ، دغدغه ی ياری به انسانها و دردمندان و همه و همه داشته باشد ... آيا برای قربانی شدن دلم آماده است يا نه؟ ، امروز که با معشوق در صحبت بودم به من قول داد که هديه ام را قبول نمايد ، ديگر نميدانم که تا فردا چه پيش خواهد آمد ، با اميد امشب را به سحر خواهم رسانيد ، همان اميدی که با آن ديشب را به سحر رسانيدم و اميدم به ياس نگراييد ، اميد به معشوقی بزرگ و مهربان که کسی را از درگهش نميراند ، و زير لب زمزمه ميکنم : هر ناز که بفروشی ، من مشتری نقدم .. جانا سر من بستان اينک تو به بيعانه . . .


سلام دوستای گلم .خوبین!؟ما هم اگه روزگار بزاره بد نیستیم.

راستش همون طور که گفتم من تازه شروع به این کار کردم(وبلاگ نویسی)البته خودم، هم شاعرم وهم نویسنده ی خوبیم.(از افعال معکوس استفاده وکردم.)

خوب جونم واستون بگه نمیدونم شما هم جز وبلاگ نویسها یی هستین که کلی طرفدار دارنو بالای۳۰۰ کامنت و ...

به چند تاشون که سر زدم دیدم بابا ای ول چقد طرفدار !!! اما خداییش شما بگین من که گیج موندم چطور ممکنه؟؟

خوب هر کی دوست داشت تو قسمت نظرات منو از این وضعیت در آره. (میگم چطوره منم جایزه تعیین کنم برا کسی که کامنت زیاد بده؟ نظرتون چیه؟؟

ولی اینم بگم من آدم قانعییم این وبلاگم برا این ساختم که اولا کمی از تنهاییمو با شما دوستای گلم قسمت کنم و دوم این که یه راهی بشه که بتونیم از تجربه های علمی، فرهنگی ،ومهمتر از همه احساسی هم دیگه استفاده کنیم.

آرزومند شادی و موفقیت برای تمامی عزیزان...

 

 

 

آرزوهایی که مستجاب نشد

از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و خدا گفت: نه

او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آن را ترک کنی

از خدا خواستم کودکان معلول را شفا دهد و خدا گفت: نه

او فرمود: روح کامل است و جسم زودگذر

از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و خدا گفت: نه

او فرمود: شکیبایی دستاورد رنج توست و به کسی عطا نمی شود

از خداخواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه

او فرمود: تبرک میکنم اما کسب سعادت کار شماست

از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد و خدا گفت: نه

او فرمود: خود باید متعالی شوی اما تو را یاری میدهم تا به ثمر بنشینی

از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم

و خدا فرمود: هان! سرانجام فهمیدی

از او نیرو خواستم، مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم

از اوحکمت خواستم، خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم

از او عشق خواستم، انسانهای دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم

از او کمک خواستم، به من فرصت داد

هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم

اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم

دعای من مستجاب شده بود
همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 17:1  توسط اشنای غریب  |