سلام
فرا رسیدن سال نو میلادی رو به تمام دوستان مخصوصا" دوستان مسیحی تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشین. 

یه خاطره

یه روز مونده به کریسمس دوباره با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم که بریم به بچه های بی سرپرست تو بهزیستی سر بزنیم. بچه هایی که هیچ کس و ندارن ویا دارنو فراموش شدن. بعضی هاشونم به خاطر معلولیت جسمی از خانواده ترد شدن و...
درسته که تحمل دیدن این صحنه ها برامون خیلی سخت بود اما شوق دیدار بچه ها دوباره کاره خودشو کرد. بالاخره یه سری اسباب بازی خریدیمو رفتیم. بچه هارو جمع کردند تو یه اتاق. جلوی در که رسیدیم سروصدای بچه ها رو که شنیدیم با خوشحالی سه تایی درو باز کردیمو با فشار رفتیم تو .
بچه ها با دیدین این صحنه ساکت شدن.ما هم با خنده سلام دادیم و اونا هم با خنده
جواب دادن:سلام
بعد کلی باهاشون بازی کردیمو حرف زدیم.به خاطر مناسبت فردا از شب کریسمس وحضرت مسیح و عید براشون گفتیم. از بابا نوﺋل گفتیم.بچه ها هم سوال هایی که تو ذهنشون بود میپرسیدن. بعد برا اینکه یه کم اوضاع رو آروم کنیم ازشون خواستیم ساکت باشن تا یه سوال بپرسیم. خوب بچه ها حالا که فهمیدیم بابا نوﺋل کیه اگه ببینینش ازش چی میخواین؟!!
دوباره سرو صدا بلند شد خاله من بگم؟ خاله من بگم؟... من ازش یه گونی عروسک میخوام... من ازش یه کتاب قصه میخوام... من ازش مداد سحرآمیز میخوام.... صدای فرشته هم بلند شد خاله منم بگم !؟ آره فرشته ی من بگو خاله
خاله من ازش میخوام دو تا از ستاره های آسمونو برام بیاره. یه لحظه بغض گلومو گرفت.
بچه ها کمک کنین فرشته بیاد جلوتر. خوب فرشته جون حالا چرا دو تا؟ خاله میخوام اون ستاره هارو بذارم روی چشمام تا با نورشون بتونم همه چیزو ببینم .همه ی بچه ها ساکت بودن نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم یلداو مرجان زود از اتاق رفتند بیرون دست فرشته رو گرفتم و بوسیدم و گفتم: فرشتهِ خوشگلم آخه ستاره ها مال آسمونن تازه ما هممون فقط یه ستاره تو آسمون داریم ، یه چیز دیگه ازش بخوا، سرشو انداخت پایین و آروم گفت نه خاله من هیچ چی نمیخوام .دلم خیلی گرفت صدای بچه ها بلند شده بود و داد میزدند خاله من ستارمو میدم به فرشته تا بشه دو تا،، خاله میشه من ستارمو بدم به فرشته؟!دیگه نمیدونستم چی بهشون بگم
صداقت بچه ها، دلهای پاکشون، چشمهای معصومشون، پاک منو محو خودش کرده بود. از سوالم پشیمون شده بودم.
مرجان و یلدا هم اومدن تو. بعد از مدتی که بچه ها از اون حالو هوا بیرون اومدن یلدا گفت یکی از بچه ها از وقتی ما اومدیم گوشه ی اتاق نشسته و هیچ چی نمیگه. از بچه ها اسمشو پرسیدیم آنا یه بچه مسیحی بود با مرجان رفتیم پیشش. دستشو گرفتمو تو چشماش نگاه کردم. شروع کرد به حرف زدن :خانم میخوای بدونی منم از بابا نوﺋل چی میخوام؟تعجب کردم که تونست به زبون ما صحبت کنه گفتم اگه دوست داری بگو . من اگه بابا نوﺋلو دیدم بهش میگم: پدر مادرم منو ازت خواستنو تو آرزوشونو برآورده کردی حالا من اونارو ازت میخوام. خیلی تعجب کردم. وقتی مادر یلدا اومد( که مدیراونجا بود )ماجرا رو بهش گفتیم. بدش ازش پرسیدیم که آنا چطور به اونجا آورده شده؟فهمیدیم مادرش مسیحی بودو پدرش مسلمان. پدر، مادر آنا بعداز ۱۲ سال بچه دار میشن که مادرش موقع تولدِ آنا فوت میکنه و پدرش یک سال بعد از مرگ همسرش مریض میشه و...مادربزرگش تا هفت سالگی بزرگش میکنه و بعد، اونم ... اینطوری شد که آنا به اونجا آورده شد ...
اون روز خیلی دلم گرفته بود.
وقتی برگشتیم خونه آروم و قرار نداشتم. همش فکرم پیش بچه ها بود. نمیتونستم با خودم کنار بیام، مگه به کدوم گناه ناکرده محکوم به چنین زندگی شدن؟! اما وقتی یادم افتاد که خیلیهاشون چطور با نقص هایی که دارن کنار اومدنو شکایتی ندارن
از خودم خجالت کشیدم. امیدوارم صبر و بردباری رو ازشون یاد بگیرم.حالا منم میگم از بابا نوﺋل چی میخوام؟!میخوام شب کریسمس آرزوی این بچه هارو بر آورده کنه. 
همین...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 12:0  توسط اشنای غریب
|