تبليغاتX
"لحظه های تلخ و شیرین"

"لحظه های تلخ و شیرین"

اگه حال داری بخون

محرم و ...

فرا رسیدن ماه محرم ، ماه خون ،ماه عزا وماتم  رو به همه ی شما تسلیت میگم.

 

گویند : 

 در زمان یوسف ابن حجاج چون آن لعیم دید روزبروز بر زوار حضرت اباعبدالله الحسین افزوده میشود و شیعیان  آن حضرت از راههای دور و نزدیک به زیارت حرم مطهر آن حضرت میروند دستور دارد من بعد هر کس بخواهد به زیارت آن حضرت برود دست راست  زائر بریده شود باز هم از خیل مشتاقان و عشاق آن حضرت کم نشد و عشاق در صف طولانی منتظر بریده شدن دست خود و زیارت آن حضرت بودند و بدون اینکه خم به ابرو بیارند مشتاقانه پس از بریده شدن دست خود بسوی مراد خود با بال بریده بریده پر میگشودند و در این بین پیرزن نحیفی پیش آمد و دست چپ خود را دراز کرده و درخواست کرد ببرید تا به زیارت حضرتش نائل شوم چون گفت دستور داده اند دست راست را ببریم چادر خود را کنار زد و گفت آنرا دفعه قبل بریده اید در راه حسین دادن دست چیزی نیست حاضرم هزاران بار سر خود را بدهم آری این است فلسفه شیعه

 

راستی چرا حسین ، حسین شد؟! یکی از علما تعریف میکند :

روزی حاکمی راه خود را گم کرد و در طوفانی سهمگین گرفتار شد و به کلبه ای پناه برد که متعلق به پیرزن و پیرمردی بود که حاکم را نمیشناختند آنها به نحو احسن از حاکم بعنوان یک مهمان نا شناس پذیرائی کردند بزو گوسفندی داشتند که از طریق آنها امرار معاش میکردند  آنها را نیز کباب کردند تا پذیرائی از مهمان تکمیل گردد پس از دو روز طوفان پایان یافت و حاکم و همراهان خداحافظی کردند و رفتند حاکم در قصر خود از حاظرین نظر خواست که در عوض دو حیوان و پذیرائی چه چیزی به آن پیرزن و پیرمرد بدهد هرکس چیزی میگفت یکی میگفت ده راس دیگری میگفت پنجاه راس حقشان است و هرکس چیزی میگفت و در آخر پادشاه گفت : تمام اموالم و تاج و تختم چون آنها تمام آنچه داشتند دادند . بنظر شما اجر حسین که همه هستی خود را در راه خدا داد و در روز الست که خدا ازموجودات پیمان میگرفت و هیچ موجودی از جمادات و حیوانات و کوهها و کل مخلوقات یارای قبول مصائب کربلا نبود حسین تنها این مصائب را قبول کرد چیست ؟ خدا قربانی ابراهیم را در مسلخ عشق پس داد و قربانی حسین را قبول کرد و حتی گویند خون علی اصغر نیز از آسمان برنگشت و حضرت دوست آن را در سطح اعلی قبول کرد . . .

                                                            همین

 

شهادت سرور و سالار شهیدان و علمدار با وفایش اسطوره عشق و وفا قمر منیر بنی هاشم و یاران با وفایش بر همگان تسلیت باد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 0:2  توسط اشنای غریب 

گفت : دوستت دارم
گفتم : من هم دوستت دارم و البته خیلی زیاد
گفت : دوست داشتن من با تو ٬ در عین تفاوت ٬ تشابهی هم دارد
گفتم : یعنی چه؟ دوست داشتن که تفاوتی ندارد!!!!!
گفت : بنده عزیز ٬ تو مرا دوست داری و می ستایی بخاطر خودت ٬ من هم تو را دوست دارم بخاطر خودت .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به همه ی دوستای مهربونو باصفایی که تنهام نذاشتن وتو این مدت با نظرات زیبا ودلنشین مرحم دل خسته و تنهام شدن دوستانی که گرچه ندیدمشان ولی بی کران دوستشان دارم.

راستش فکر نمیکردم تو این مدت کم اینقد دوست خوب و با مرام پیدا کنم. میترای مهربونم که خیلی بهش زحمت دادم بابت محبتهات و لطفهایی که در حقم کرده ممنونم . آقا مانی بامرام ممنون که تنهام نذاشتی.اقا سهیل عزیزکه سعی میکنم ازش صداقت رو یاد بگیرم.آقا مهدی گل که بهش ارادت دارم. علی آقا که شرمندش شدم و نتونستم سر بزنم. داداش سپهر...لیدا جون ... مسی جون...سمانه مهربونم ...افسانه خانم... عسل عزیزم...شبنم خانم... حمید آقا...پرفسور شکرانی...سیاوش تنها...آقا فرهاد...آرش خان... اقا وحید... آرمین گل ...آقا پارسا ...غریب آشنا... دجی پیمان...فرشاد عزیز...نیلوفر آبی...سعید خان...آقا بهرنگ...آقا جمشید...محمد رضا ...و همچنین از داداش کوچیک خودم محمد (که خیلی بی معرفتی خودت میدونی چرا!) و از همه ی دوستایی که اسمشون از قلم افتاده یه دنیا ممنونم وچاکر همتونم...

 

 دلم میخواست زودتر از این بیامو آپ کنم.اما...خوب شرمنده ی همتونم. راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون!یه کم گرفتار شدم. بعضی وقتا سختیهای روزگار اینقد به آدم فشار میره که زیرو روش میکنه.سست و زمین گیرش میکنه. شادیهاشو دو دستی ازش میگیره و غصه رو براش هدیه میده.زخمهای سنگینی براش به یادگار میذاره که تا عمر داره یادش نمیره . اما هر چقدر هم روزگار نامرد باشه هر چقدر بیرحم باشه نمیزارم منو به زانو در بیاره. زانو نمیزنم من حتی اگر سقف آسمان از قد من کوتاهتر باشد. با همه ی مشکلات و سختیها میجنگم و هیچوقت از زمین خوردنم ناامید نمیشم.چون میدونم همه ی چشمها به دنبال اینه که چطور از زمین بلند بشم .مهم این نیست که چرا و چطور زمین خوردیم مهم اینه که چطور بتونیم بلند بشیم...

ببخشید شرمنده دوست ندارم حرفای غمگین بزنم. نمیخوام دلهای پاک و باصفاتونو غصه دار کنم.راستش وقتی اومدم که بنویسم تصمیم گرفتم حرفهای نمناک نزنم ولی انگار نمیشه یا باید ننویسم و یا... از همتون معذرت میخوام.

ولی حالا تصمیم گرفتم دیگه یه مدت هیچ چی نگم و ننویسم شاید اینطوری یه کم دلم آروم بشه و بتونم از نو شروع کنم.خوب دوستای گلم من تا دو هفته اگه خدا بخواد در خدمت شما هستم.و بعد ممکنه دو ماه نیام . بعد از دو ماه اگه خدا خواست و اتفاق تازه ای نیفتاد بازم میام و در خدمتم.

دوسِتون دارم و التماس دعا ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0:33  توسط اشنای غریب  |