تبليغاتX
"لحظه های تلخ و شیرین"

"لحظه های تلخ و شیرین"

اگه حال داری بخون

دوباره قصه ی غصه هام...

 

مدد از غیر تو ننگ است یاعلی مددی

 

زليلائي شنيدم يا علي گفت                   

به مجنونی رسيدم يا علی گفت

مگر اين وادی دارالجنون است             

که هر ديوانه ديدم يا علي گفت

نسيمی غنچه ای باز ميکرد                

بگوش غنچه کم کم يا علي گفت

چمن با ريزش باران رحمت                   

دعائي کرد و او هم يا علي گفت

يقين پروردگار آفرينش                  

به موجودات عالم يا علي گفت

خمير خاک عالم را سرشتند               

چو بر مي خواست آدم يا علی گفت

مسيحا هم دم از اعجاز ميزد                

ز بس بيچاره مريم يا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد           

گمانم ابن ملجم يا علي گفت

مگر خيبر ز جايش کنده می شد      

يقين آنجا علي هم يا علي گفت

 

عید سعید غیر بزرگترین عید عالم تشیع را به تمامی مسلمانان بالاخص دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم.

 


یک شب به قصه ی دلم گوش میکنی...

فردا که شد مرا چو قصه فراموش میکنی...

 

دلم گرفته٬ آره بد جوریم گرفته٬ میخوام رها بشم٬ از هر چی درد و غصه ست٬ از هر چی نامردمیه٬ اصلا" ببینم شده تا حالا دلت اینقد بگیره که حتی اشکاتم دیگه کم بیارن!! شده تا حالا بهترین و عزیزترین کسِت جلوی چشمات پر پر بشه٬ ولی نتونی کاری براش بکنی!!تا حالا شده کسی رو که خیلی دوسش داری٬ حاضری براش جونتو بدی٬ پیش چشات ذره ذره آب بشه و تو فقط نگاهش کنی٬ فقط نگاه!! شده بخوای دنیاتو بدی تا اونو از دست ندی٬ کسی که تنها دار و ندارت تو دنیاست.کسی که وقتی همه ترکت کردن٬ نذاشت تنهایی رو حس کنی.کسی که نفسات به نفساش بسته ست.شده حتی فکرشو برا یه لحظه بکنی؟!

آره من دلم گرفته٬ میخوام داد بزنم. اما نه! دیگه هیچ چی نمیگم! چون باز میگه: کفر نگو بی بی گلم خدا بزرگه. آره میدونم خدا بزرگه٬ خیلی بزرگ. اما دل من خیلی کوچیکه٬ خیلی... ظرفیتش به اندازه ی این درد بزگ نیست که بتونه تحملش کنه...

 

 

دوباره شب شعله زد و بدون تو سحر نشد
غم غريب کوچه ها مرهم اين سفر نشد
تو اين شب پر از جنون ستاره پوسيد و شکست
زمين ترک خورد و کسي به ماتم من ننشست
نگاه سرد آسمون تو مه نشست و بي صدا
نشستم و شکستم و چکيدم از ترانه ها
ترانه هاي بي کسي دوباره باورم شده
دوباره اعدام من و ستاره باورم شده
دوباره من دوباره تو دوباره قصه ي سفر
دوباره شاخ وبرگ من زير خشونت تبر
بازم سقوط قاصدک ميون درياچه ي خون
دوباره قصه ي سفر- رفتن تو- من و جنون

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:43  توسط اشنای غریب  | 

دعای من مستجاب شده بود!!!

 عاشقان عیدتان مبارک!..

و فردا عيد قربان است ، عيد اضحی ... فردا روزی بود که ابراهيم قربانی عظيمی را به مسلخ عشق برد تا به معشوق نشان دهد که عاشق است ، قربانی ابراهيم پاره ای از تن خويش بود ، تنها جگرگوشه اش که پس از سالها به او هديه داده شده بود را اکنون می بايد که ذبح ميکرد ، و چه سخت است تصميم گرفتن در اين شرايط ، اگر ما بوديم و معشوقی که هميشه دم از عشق او ميزديم به ما امر ميکرد که برای اثبات عشقمان عزيزترين چيز زندگيمان را فدا کنيم آيا چنين کاری ميکرديم؟ ، حال چه رسد به اينکه اين عزيزترين چيزت فرزندت و پاره تنت باشد ... آری فرداست که بايد ما نيز قربانی ای به درگاه معشوق تقديم کنيم ، ولی چه هديه ای را ميتوان به نزد معشوق برد که از ما قبول کند برای قربان کردن ، من که دستم خاليست و چيزی بجز دلم ندارم که قابل باشد ، هر چند که اين هديه ناقابل نيز از جانب هموست و از جنس روح او که در کالبد من دميده است آنرا ، ولی ديگر چيزی باارزشتر از اين هديه برای او ندارم ، دلم را ميگيرم به روی دست و به درگهش ميبرم تا که آنرا ذبح کند ، تا اميال شيطانی مرا قربانی کند و سرشت نيک انسانی را جايگزين کند ، سرشتی که سرشار باشد از عشق و محبت به خدا و انسانها ، سرشتی که دغدغه ی عشق مقدس و خدا ، دغدغه ی ياری به انسانها و دردمندان و همه و همه داشته باشد ... آيا برای قربانی شدن دلم آماده است يا نه؟ ، امروز که با معشوق در صحبت بودم به من قول داد که هديه ام را قبول نمايد ، ديگر نميدانم که تا فردا چه پيش خواهد آمد ، با اميد امشب را به سحر خواهم رسانيد ، همان اميدی که با آن ديشب را به سحر رسانيدم و اميدم به ياس نگراييد ، اميد به معشوقی بزرگ و مهربان که کسی را از درگهش نميراند ، و زير لب زمزمه ميکنم : هر ناز که بفروشی ، من مشتری نقدم .. جانا سر من بستان اينک تو به بيعانه . . .


سلام دوستای گلم .خوبین!؟ما هم اگه روزگار بزاره بد نیستیم.

راستش همون طور که گفتم من تازه شروع به این کار کردم(وبلاگ نویسی)البته خودم، هم شاعرم وهم نویسنده ی خوبیم.(از افعال معکوس استفاده وکردم.)

خوب جونم واستون بگه نمیدونم شما هم جز وبلاگ نویسها یی هستین که کلی طرفدار دارنو بالای۳۰۰ کامنت و ...

به چند تاشون که سر زدم دیدم بابا ای ول چقد طرفدار !!! اما خداییش شما بگین من که گیج موندم چطور ممکنه؟؟

خوب هر کی دوست داشت تو قسمت نظرات منو از این وضعیت در آره. (میگم چطوره منم جایزه تعیین کنم برا کسی که کامنت زیاد بده؟ نظرتون چیه؟؟

ولی اینم بگم من آدم قانعییم این وبلاگم برا این ساختم که اولا کمی از تنهاییمو با شما دوستای گلم قسمت کنم و دوم این که یه راهی بشه که بتونیم از تجربه های علمی، فرهنگی ،ومهمتر از همه احساسی هم دیگه استفاده کنیم.

آرزومند شادی و موفقیت برای تمامی عزیزان...

 

 

 

آرزوهایی که مستجاب نشد

از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و خدا گفت: نه

او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آن را ترک کنی

از خدا خواستم کودکان معلول را شفا دهد و خدا گفت: نه

او فرمود: روح کامل است و جسم زودگذر

از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و خدا گفت: نه

او فرمود: شکیبایی دستاورد رنج توست و به کسی عطا نمی شود

از خداخواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه

او فرمود: تبرک میکنم اما کسب سعادت کار شماست

از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد و خدا گفت: نه

او فرمود: خود باید متعالی شوی اما تو را یاری میدهم تا به ثمر بنشینی

از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم

و خدا فرمود: هان! سرانجام فهمیدی

از او نیرو خواستم، مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم

از اوحکمت خواستم، خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم

از او عشق خواستم، انسانهای دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم

از او کمک خواستم، به من فرصت داد

هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم

اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم

دعای من مستجاب شده بود
همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 17:1  توسط اشنای غریب  | 

قصه ی سفر

 

من بعد از این دوستی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد!!

در دل سنگی این آدمک ها جایی برای دوستی نیست...

جایی برای محبت نیست!..

چرا که نامردان سنگ صبورم را شکستند!..

آری سنگ صبورم را !..

من تنها هستم و تنها خواهم ماند!!!

 تنها تر از تنهایان..........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


از همه ی دوستایی که لطف کردنو به وبلاگ نوپای بنده اومدن ونظر دادن ممنونم.

 

 

 

          

 

 

 

             قصه ی سفر

می ری سفر برو ولی عاشقیامو پس بیار

 اشکا فدای قدمت ولی چشامو پس بیار

نفس نفس صدا شدم برای از تو دم زدن

باشه !نمی مونی نمون ولی صدامو پس بیار...

 

همیشه حتی توی خواب تو رو تو فردام میدیدم

فردا باشه واسه خودت  گذشته هامو پس بیار...

سکوت کوچه های شب با پرسه مون نمی شکست

سکوت کوچه واسه تو  صدای پامو پس بیار ...

عشق تو خونِ تو رگام تموم تار و پود من

عشق  و جنون و بی خیال خون رگامو پس بیار...

نت به نت غرور من چکید و پات ترانه شد!

 می ری برو خوب به درک ترانه هامو پس بیار........

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 22:52  توسط اشنای غریب  | 

تو از بابا نوﺋل چی می خوای؟!!

                                   سلام   

فرا رسیدن سال نو میلادی رو به تمام دوستان مخصوصا" دوستان مسیحی تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشین.

 

 


                  

یه خاطره

یه روز مونده به کریسمس دوباره با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم که بریم به بچه های بی سرپرست تو  بهزیستی سر بزنیم. بچه هایی که هیچ کس و ندارن ویا دارنو فراموش شدن. بعضی هاشونم به خاطر معلولیت جسمی از خانواده ترد شدن و...

درسته که تحمل دیدن این صحنه ها برامون خیلی سخت بود اما شوق دیدار بچه ها دوباره کاره خودشو کرد. بالاخره یه سری اسباب بازی خریدیمو رفتیم. بچه هارو جمع کردند تو یه اتاق. جلوی در که رسیدیم سروصدای بچه ها رو که شنیدیم با خوشحالی سه تایی درو باز کردیمو با فشار رفتیم تو .

بچه ها با دیدین این صحنه ساکت شدن.ما هم با خنده سلام دادیم و اونا هم با خنده جواب دادن:سلام

بعد کلی باهاشون بازی کردیمو حرف زدیم.به خاطر مناسبت فردا از شب کریسمس وحضرت مسیح و عید براشون گفتیم. از بابا نوﺋل گفتیم.بچه ها هم سوال هایی که تو ذهنشون بود میپرسیدن. بعد برا اینکه یه کم اوضاع رو آروم کنیم ازشون خواستیم ساکت باشن تا یه سوال بپرسیم. خوب بچه ها حالا که فهمیدیم بابا  نوﺋل کیه اگه ببینینش ازش چی میخواین؟!! دوباره سرو صدا بلند شد خاله من بگم؟ خاله من بگم؟... من ازش یه گونی عروسک میخوام... من ازش یه کتاب قصه میخوام... من ازش مداد سحرآمیز میخوام.... صدای فرشته هم بلند شد خاله منم بگم !؟ آره فرشته ی من بگو خاله  خاله من ازش میخوام دو تا از ستاره های آسمونو برام بیاره. یه لحظه بغض گلومو گرفت. بچه ها کمک کنین فرشته بیاد جلوتر. خوب فرشته جون حالا چرا دو تا؟ خاله میخوام اون ستاره هارو بذارم روی چشمام تا با نورشون بتونم همه چیزو ببینم .همه ی بچه ها ساکت بودن نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم یلداو مرجان زود از اتاق رفتند بیرون دست فرشته رو گرفتم و بوسیدم و گفتم: فرشتهِ خوشگلم آخه ستاره ها مال آسمونن تازه ما هممون فقط یه ستاره تو آسمون داریم ، یه چیز دیگه ازش بخوا، سرشو انداخت پایین و آروم گفت نه خاله من هیچ چی نمیخوام .دلم خیلی گرفت صدای بچه ها بلند شده بود و داد میزدند خاله من ستارمو میدم به فرشته تا بشه دو تا،، خاله میشه من ستارمو بدم به فرشته؟!دیگه نمیدونستم چی بهشون بگم صداقت بچه ها، دلهای پاکشون، چشمهای معصومشون، پاک منو محو خودش کرده بود. از سوالم پشیمون شده بودم. مرجان و یلدا هم اومدن تو. بعد از مدتی که بچه ها از اون حالو هوا بیرون اومدن یلدا گفت یکی از بچه ها از وقتی ما اومدیم گوشه ی اتاق نشسته و هیچ چی نمیگه. از بچه ها اسمشو پرسیدیم آنا یه بچه مسیحی بود با مرجان رفتیم پیشش. دستشو گرفتمو تو چشماش نگاه کردم. شروع کرد به حرف زدن :خانم میخوای بدونی منم از بابا  نوﺋل چی میخوام؟تعجب کردم که تونست به زبون ما صحبت کنه گفتم اگه دوست داری بگو . من اگه بابا  نوﺋلو دیدم بهش میگم: پدر مادرم منو ازت خواستنو تو آرزوشونو برآورده کردی حالا من اونارو ازت میخوام. خیلی تعجب کردم. وقتی مادر یلدا اومد( که مدیراونجا بود )ماجرا رو بهش گفتیم. بدش ازش پرسیدیم که آنا چطور به اونجا آورده شده؟فهمیدیم مادرش مسیحی  بودو پدرش مسلمان. پدر، مادر آنا بعداز ۱۲ سال بچه دار میشن که مادرش موقع تولدِ آنا فوت میکنه و پدرش یک سال بعد از مرگ همسرش مریض میشه و...مادربزرگش تا هفت سالگی بزرگش میکنه و بعد، اونم ... اینطوری شد که آنا به اونجا آورده شد ...

اون روز خیلی دلم گرفته بود.   وقتی برگشتیم خونه آروم و قرار نداشتم. همش فکرم پیش بچه ها بود. نمیتونستم با خودم کنار بیام، مگه به کدوم گناه ناکرده محکوم به چنین زندگی شدن؟! اما وقتی یادم افتاد که خیلیهاشون چطور با نقص هایی که دارن کنار اومدنو شکایتی ندارن از خودم خجالت کشیدم. امیدوارم صبر و بردباری رو ازشون یاد بگیرم.حالا منم میگم از بابا  نوﺋل چی میخوام؟!میخوام شب کریسمس آرزوی این بچه هارو بر آورده کنه.

 همین...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 12:0  توسط اشنای غریب  | 

ردم مکن

با سلام

سالروز شهادت نهمین امام شیعیان جوادالامه رو بر تمام شیعیان و دوستداران آن امام تسلیت میگم.

 

              

                من نگویم که ثنا گوی توام

                               ساﺋل کوی توام

                     ساﺋل لبخند تسیکین توام

                 گر بدم یا خوب مسکین توام

                   ناامید از لطف بی حدم مکن

                                       ردم مکن...

 

 

 

 

گلچینی از معرفی امام نهم

 

نام                                 محمد (ع)

نام پدر                            امام علی بن موسی الرضا (ع)

نام مادر                           سکینه

زمان ولادت                      از پانزدهم تا نوزدهم رمضان سال ١٩۵ روایت شده

پادشاه زمان تولد               محمد امین برادرمامون الرشید

زمان وفات                     روز سی ام ذیقعده سال ۲۲۰ هجرت

علت وفات                     در اثر زهر عیالش ام الفضل وباتحریک عمویش معتصم

محل وفات                     بغداد

محل قبر امام                  کاظمین(پشت سر حرم امام موسی بن جعفر)

مدت امامت                    هجده سال

مدت زندگانی                  بیست وپنج سال

القاب امام                      جواد- تقی- مختار- منتخب- قانع- مرتضی- عالم و...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 10:51  توسط اشنای غریب  | 

دلتنگی

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 23:26  توسط اشنای غریب  | 

شما هم موافقین ؟؟!!؟؟

کسانی که فکرهای بزرگی دارند راجع به باورهای مختلف گفتگو میکنند .

 

افرادی که فکر های میانه دارند در مورد وقایع گفتگو میکنند .

  

و کسانی که فکرهای کوچک دارند درباره دیگران صحبت میکنند .

  

                                                  انشاالله که همه تون از گروه اولین هستید .

موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 1:36  توسط اشنای غریب  | 

مصاحبه با خدا

در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه می كردم
خدا از من پرسيد: دوست داری با من مصاحبه كنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟

خدا جواب داد....

اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند.
اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آينده زندگی می كنند.
اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی هرگز نزيسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داريد كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند؟

خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند، نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند، كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند، كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند، كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند، دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند، كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.

با افتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتی كه به من داديد سپاس گذارم.
و افزودم: چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت...

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم

"هميشه"

موفق باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:5  توسط اشنای غریب  | 

سلام به همه ی دوستای عزیزم

ولادت پیامبر دین مسیح حضرت عیسی بن مریم  رو بر تمام دوستان مخصوصا عزیزان مسیحی تبریک میگم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23:31  توسط اشنای غریب  |