من دوست سارا هستم(م)
واسه سارا مشکلی پیش اومده که نمیتونه تا یه مدت بیاد
فعلا
اگه حال داری بخون
من دوست سارا هستم(م)
واسه سارا مشکلی پیش اومده که نمیتونه تا یه مدت بیاد
فعلا
میخوام ساده حر فامو بگم. از بعضی حقایق که خیلی هامون دیگه نمیبینیم،
یا میبینیم و ساده ازشون میگذریم.
خیلی د اغونم،
دلم داره آتیش میگیره،
شما بگین این رسمشه؟کجاست اون عدالت علی؟کجاست اون غیرت و مردونگیه حضرت علی؟ما که این همه از عدالت دم میزنیم پس کو؟!!! کجاست؟!!!!!!!!!!
به خدا اگه بشنوین شما ها هم مثل من آتیشی میشین.نمیگم کجا و کی بود، ولی میگم چی شد تا همه بدونن که...
دو هفته پیش بود که یه زن و مرد جوون با یه بچه ی پنج، شش ساله که سر و وضع خوبی هم نداشتن، ولی محجب و با آبرو بودن؛ آز جلوی یه میوه فروشی رد میشدن که بچه دست پدر شو محکم کشید و از سیبهای قرمزی که بیرون مغازه بود خواست.زن جوون نمیدونین چقدر خجالت کشید و زود صورتشو با چادرش پوشوند.مرد هم بچه رو بغلش گرفتو نفهمیدم چی تو گوشش میگفت و بچه با چشمهای پر از التماسش چند تا دونه از مرواریدهای چشماشو ریخت رو شونه ی پدرشو، بعد رفتنو دور شدن. چشمهام فقط به چشمهای بچه خیره مونده بود...دو روز بعد شنیدیم یه مرد جوون تو پایین شهر خود کشی کرده...
دارم خفه میشم ![]()
شماها بگین، شماها قضاوت کنین، این چه عدالتیه؟!! چرا باید یه پدر به خاطر اینکه تواناییه خرید سیب برا بچه شو نداره خود کشی کنه؟چرا باید این همه تبعیض تو جامعه باشه؟
میخوام بگم چقدرازت متنفرم. حالم ازت بهم میخوره.
آخه لعنتی مگه چقد ارزش داری که همه رو علاف خوت کردی؟
وقتی مش صفرسرایدار ساختمون به خاطر ناز کردنت مرد و جنازش موند رو زمین چون واسه خاک کردنش باید شما تشریف داشته باشین
(جسارت نشه با شما نیستم طرف حرفام جناب اسکناس هستن.)![]()
سجاد نوه ی دردونه ی عذرا خانم به خاطر تو لعنتی پاش بدون گچ و شکسته بندی موند و همون طور جوش خورد .نو عر وس بی بی مریم که به خاطر فقدان جنابعالی و نپیذیرفتن بیمارستان وقتی بچه ش به دنیا اومد مرد و حسین شوهرش نبودی ببینی چه حالی داشت.
نمیدونی چقدر دلم گرفته و ازت بدم میاد ![]()
واسه همینه که تا دستم بهت میرسه تو دستم له ات میکنم ![]()
تا بفهی دیگه واسم ارزش نداری. اما چه فایده؟! وقتی پدری شرمنده ی بچه اش میشه وقتی یه طفل معصوم از پدرش چیزی میخواد و پدر از شدت شرمندگی دست به خود کشی میزنه چه فایده؟!!!!!!!!!!!وقتی کسی نمیتونه اون بچه ر و قانع کنه و جواب سوالش رو بده که چر ا بابام مرد !! مگه من ازش چی خواستم!به خدا دل آدم به درد میاد.![]()
اینا حقایقی هستن که خیلی ها اینقدر غرق رفاه و آرامشن که حتی باور شون نمیشه چنین کسایی هم تو جامعه هستن و گیره یه لقمه واسه زن و بچه شونن.
واسه همینه که ازت بدم میاد حتی ا ز همه ی کسایی که چاکر و مخلصتن متنفرم.از همه ی کسایی که یه خاطر تو حاظرن شاهد اشکهای یه طفل معصوم باشن و بی اعتنا رد بشنو کاری نکنن...
میدونم این حرفا واسه کسی پول نمیشه و مرده ای زنده نمیشه.ولی میخوام بگم تا همه بدونن هستن کسایی که به خاطرآبرو صورتشونو با سیلی سرخ نگه میدارن. میخوام بکم چون دیگه رنگی از عدالت نمیبینم. چون دیگه صفا و یکرنگی پر از گرد وغبار شده چون دیگه خیلی از نفسها بوی حرص و طمع میده چون دیگه پول شده همه ی زندگیه بعضها. ولی ای کاش حد اقل تو سفره هامون تبعیض نبود، یکرنگی بود، ای کاش دیگه هیچ ای کاشی نبود تا پدری مجبور به خود کشی نمیشد ......
همین...
سلام به همه ی دوستای مهربونم.سال نو رو به همتون تبریک میگم.
امیدوارم سالی پر از عشق و امید و موفقیت همراه باشادی وسلامتی در پیش داشته باشین.![]()
![]()
![]()

راستشو بخواین میخوام یه ماجرای جالبی رو براتون تعریف کنم.
چند روز پیش ندا رو دیدم یکی از دوستای دورهِ دبیرستانم بود . یه دختر پر حرفو شیطون.![]()
ساعت ۷:۱۰ بود جلو آموزشگاه منتظر بودم آقای پدربیاد دنبالم که ندا رو دیدم بعد از احوالپرسی فهمیدم مسیرمون یکیه ازش خواستم چند دقیقه منتظر بمونه تا با هم بریم ولی چشمتون روز بد نبینه
همین چند کلمه رو که گفتم یه دفه شروع کرد مثل رادیو به حرف زدن.![]()
دیگه عمرا سوار ماشین بشم.اصلا فکرشم نکن. خواهش و التماس و گریه و تمنا هم فایده نداره.کار ما از این حرفا گذشته.اصلا اگه قهرم کنی باز رو حرف خودم هستم.
می پرسی چرا؟!الان میگم برادر بنده رو که میشناسی امسال ١٨ سالش تموم شد. یعنی رفت تو ۱۹ سال. یه روز که به طور اتفاقی میخواست فوتبال ببینه تلوزیون داشت از این مسابقه های رالی نشون میداد.آقا داداش ما هم که عموما و اصولا و کاملا آدم جوگیری تشریف دارن با دیدین صحنه های تعقیب و گریز ماشینها تصمیم گرفت گواهی رانندگی بگیره.
ما که مشکل نداشتیم تازه من از خدام بود برادرم هر چه زودتر گواهی نامش رو بگیره تا منو ببره بگردونه.
اما همه ی اینا فقط خیال بود.
چون بعد از ثبت نام یعنی دقیقا سی جلسه بعد از با یک نامه مهر و امضا شده با اثر انگشت مربیش برگشت خونه
.مضمون نامه رو عینا میگم تا خودت متوجه اصل قضیه بشی . « خواهش میکنم ... التماس میکنم... این کار آموز جوان را نفرستید...به خدا ایشان آی کیو خوبی دارند ... ولی این یک مورد را بیخیال شوید... همین جا اعلام میکنم اگر یک بار دیگه ایشان را در آموزشگاه ببینم سر به کوه و بیابان میگذارم ... باور کنید یک تار مو تو سر من باقی نمانده ...»
(بقیه نامه رو هم نگفت لطف بزرگی در حقم کرد.
)بعد دوباره شروع کرد:البته تو ادامه ی نامه نوشته بود که برادرم این نامه رو نخونه. احتمالا ترسیده بود آقا داداش ما افسرده بشه.
تازه وقتی برادرم مضمون نامه رو پرسید تمام کلمات رو برعکس کردم
و به خوردش دادم و براش توضیح دادم به دلیل اینکه سطح علمی رانندگی ش خیلی بالاست
این آموزشگاه دیگه به دردش نمیخوره وبهتره بره یه آموزشگاه دیگه.
اما برادرم مخالفت کرد و گفت من تازه با این آقاهه رفیق شدم
نمیدونی چقدر باحاله!هر روز با دیدین من این قد خوشحال میشه که میره تو حیاط وجیغ میکشه.
ولی نمیدونم چرا موهاش داره میریزه (این جوریشو دیگه ندیده بودم
)
وقتی حرفهای برادرم را شنیدم مطمئن شدم که به خاطرنجات جونه یه انسان بیچاره هم که شده باید دست از سر این آموزشگاه برداریم .
بالاخره با هزار بدبختی و بهانه آقا داداش ما توی یه آموزشگاه دیگه ثبت نام کرد وبالاخره بعد از ١٢ مرتبه امتحان
در حالی که مسئول امتحان عملی و تئوری از دیدن قیافه ی هر روز برادرم حالش گرفته بود
به زور یه تکه ورقه بهش داد و بالاخره بعد از گذ شت ۶ ماه با یه تکه کاغذ اومد خونه.
بله اون بالاخره با سماجت وپشتکارگواهی نامه اش رو گرفته بود.از فرداش حس خواهر دوستانش گل کرد و گفت هر جا بری میرسونمت.
منم چون تو یه روزنامه خونده بودم نباید ذوق جوونا رو کور کرد قبول کردم که ای کاش نمی کردم.
مگه دستم به نویسنده ی اون مقاله نرسه میدونم باهاش چی کار کنم.
خلاصه سوار ماشین شدیم نمیدونم چرا همش قیافه ی مربی سابق برادرم در نظرم مجسم میشد.ماشین که راه افتاد توی راه خیلی اتفاقا افتاد که چند تاشو برات میگم.مثلا وقتی به اولین چراغ قرمز رسیدیم برادرم رد شد.
وقتی چراغ سبز میشد ایشون ماشینو نگه میداشتندو هی خاموش میکردند
وقتی هم به خط عابر پیاده رسیدیم وکودکی در حال عبور بود حس بشر دوستانش گل کرد و از ماشین پیاده شد وکودک رو از خیابون رد کرد
ووقتی دوباره سوار ماشین شد ترافیک سنگینی راه انداخته بود
وآلودگی صوتی ایجاد کرده بود.آخرین صحنه ای هم که یادم میاد اینه که آقا داداش میخواست به قول خودش سبقت بگیره اونم از یه تریلی ۱٨ چرخ
بعد به جای اینکه بوق بزنه با دست به راننده اشاره میکرد و میگفت آقا برو کنار
بعدم پاشو گذاشت رو گاز و...
دیگه یادم نمیاد که از تریلی سبقت گرفت یا نه!.! فقط میدونم منو با داداشم آوردن تو یه ساختمون داداشم همش ادای رانندگی در میآورد.
مربی سابق داداشم هم اومده بود که کچل شده بود
فقط یه دونه مو رو سرش مونده بود که سعی میکرد اونم بکنه.
تازه وقتی از ساختمون بیرون اومدیم دیدم سر در ساختمون نوشته بود بیمارستان...![]()
وااااای نمیدونین مغزم داشت به جای ندا هنگ میکرد.
۲۵ دقیقه بود که داشت یه ریز حرف میزد وتعریف میکرد...خدارو شکر
آقای پدر رسید و نجاتم داد وگر نه ممکن بود من یه چیزی از دهنم بپرونم و ندا دوباره شروع کنه...![]()
آرزومند آرزوهای پاکتان هستم و امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشین.![]()
همین.
فرا رسیدن اربعین حسینی رو هم خدمت شما عزیزان تسلیت عرض میکنم.
برای پریدن مجالی نبود ...
ومن بالهای تو را
دو خورشید پیش از عبور سحر
سوختم...
تو رفتی...
و من سوگوار
دل مرده ام را سپردم به خاک...
و با سوزن بی کسی
دو چشم پر آشوب خود را
به راهی که پر بود از لحن آرام رفتار تو
دوختم ...
درختی پر از دل بر آمد زخاک...
سلام به همه ی دوستای خوبم، خواهر برادرهای گل و مهربونم .
حالتون خوبه؟این مدت که نبودم خیلی شرمندم کردین ای ول بابا دست مریزاد.
منم به خاطر اتفاق تلخی که تو سامرا و کاظمین افتاده و عمل زشتو دلخراش بمب گذاری در حرم امام هادی (ع) و امام حسن عسگری(ع) خیلی متاسف و متاثرم ولی مطمئنم خدامیدونه چطور جواب این کارو بده.
امروز که بعد از مدتی تاخیر به وبلاگ سر زدم، خوشحال شدم. ولی بیشتر متعجب که انتظار نداشتم این همه نظر لطف رو ببینم.
در هر صورت ببخشید و خرده مگیرید. چون مدتی درگیر مسائل شخصی بودم٬ و ترجیح دادم بجای نوشتن و گفتن٬ مدتی ببینم و بشنوم.
شاید تعجب کنید، ولی دوستایی که در جریان هستن میدونن که قرار بود یکی دو ماهی برم
مرخصی، اما زودتر از موعد مقرر برگشتم.نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت اما از اینکه دوباره اومدم تا بنویسم و پیشتون باشم خیلی خوشحالم.
از همه ی عزیزانی که تو این مدت اومدن و سر زدن ممنونم وشرمنده ی همتونم.![]()
![]()
![]()
تقدیم به زخم خوردگان تقدیر...
سر سخنم با آنانیست که عشق را به تمسخر میگیرند و در هوس خلاصه میکنند.
آنان که این کلمه ی مقدس را زیر نگاه های شرورانه له میکنند.
آنان که فقط به چشم نیاز به عشق مینگرند٬
وانان که عشق را با نیات خبیث در آمیخته اند٬
به جای آنکه عشق را در دلهای پاک و صادق جستجو کنند در خیابانها و چهره های تزیین شده و خانه های مجلل جستجو میکنند .
بسیار اندکند آنان که با احساس پاک درونی تو را به خاطر تو می خواهند٬ نه به خاطر خودشان.عاشقان تازه به دوران رسیده را که میبینم دلم به حالشان میسوزد٬ اما چه سود که تا خود تجربه نکنند٬ هر چه بگویی گمان میکنند از سر حسادت و... است .
از تو میگویم تا همه بدانند٬ از تو ای تمام هستی ام٬ ای امید خفته در خاک. از امروز آرام و راحت تر بخواب .چه زیبا میگفتی: عشقو اگه میخوای پیدا کنی و معنی شو بدونی باید یه سفر بری به آسمون.
هر چند دیگه نیستی که برایم عشق رو معنی کنی٬ هر چند که با دستان مهربان و لبان همیشه خندانت اکنون میان خروارها خاک آرمیده ای. بدان اگر هستم٬ اگر نفس میکشم٬ اگر امید دارم و هنوز دستانم نمیلرزند٬ فقط و فقط به خاطر این است که میدانم روزی خواهد رسید که دوباره چهره ی خندان و دستان مهربانت خنده بر لبم خواهد نشاند و چه نزدیک است آن روز زیبا...
قدر خودتونو بدونین٬ به عشق و زندگیتون ارزش قائل بشین وبه خودتون احترام بذارین٬ تا دیگران بهتون احترام بذارن.
همین...

هرجا که دلی شکسته دیدی٬
یادی زدل شکسته ام کن
هر جا به قفس پرنده ای بود٬
یاد از پر و بال بسته ام کن
یادی زدل شکسته ام کن
هر جا که درخت بی بری بود٬
با شاخه ی نازک شکسته ٬
هر جا که غرور پاک شبنم٬
دیدی که به روی گل نشسته٬
یادی زدل شکسته ام کن
ای بی خبر از محبت و مهر ٬
ای بی خبر از سرشک یاران٬
ای بی خبر از جدایی و غم٬
فارغ ز خیال بیقرارم٬
یادی ز دل شکسته ام کن
هر گاه کنار تخته سنگی٬
یک لاله ی نوشکفته پژمرد٬
یادی ز دل شکسته ام کن
ای بی خبر از محبت و مهر ٬
ای بی خبر از سرشک یاران٬
ای بی خبر از جدایی و غم٬
فارغ ز خیال بیقرارم ٬
یادی ز دل شکسته ام کن...
فرا رسیدن ماه محرم ، ماه خون ،ماه عزا وماتم رو به همه ی شما تسلیت میگم.

در زمان یوسف ابن حجاج چون آن لعیم دید روزبروز بر زوار حضرت اباعبدالله الحسین افزوده میشود و شیعیان آن حضرت از راههای دور و نزدیک به زیارت حرم مطهر آن حضرت میروند دستور دارد من بعد هر کس بخواهد به زیارت آن حضرت برود دست راست زائر بریده شود باز هم از خیل مشتاقان و عشاق آن حضرت کم نشد و عشاق در صف طولانی منتظر بریده شدن دست خود و زیارت آن حضرت بودند و بدون اینکه خم به ابرو بیارند مشتاقانه پس از بریده شدن دست خود بسوی مراد خود با بال بریده بریده پر میگشودند و در این بین پیرزن نحیفی پیش آمد و دست چپ خود را دراز کرده و درخواست کرد ببرید تا به زیارت حضرتش نائل شوم چون گفت دستور داده اند دست راست را ببریم چادر خود را کنار زد و گفت آنرا دفعه قبل بریده اید در راه حسین دادن دست چیزی نیست حاضرم هزاران بار سر خود را بدهم آری این است فلسفه شیعه
راستی چرا حسین ، حسین شد؟! یکی از علما تعریف میکند :
روزی حاکمی راه خود را گم کرد و در طوفانی سهمگین گرفتار شد و به کلبه ای پناه برد که متعلق به پیرزن و پیرمردی بود که حاکم را نمیشناختند آنها به نحو احسن از حاکم بعنوان یک مهمان نا شناس پذیرائی کردند بزو گوسفندی داشتند که از طریق آنها امرار معاش میکردند آنها را نیز کباب کردند تا پذیرائی از مهمان تکمیل گردد پس از دو روز طوفان پایان یافت و حاکم و همراهان خداحافظی کردند و رفتند حاکم در قصر خود از حاظرین نظر خواست که در عوض دو حیوان و پذیرائی چه چیزی به آن پیرزن و پیرمرد بدهد هرکس چیزی میگفت یکی میگفت ده راس دیگری میگفت پنجاه راس حقشان است و هرکس چیزی میگفت و در آخر پادشاه گفت : تمام اموالم و تاج و تختم چون آنها تمام آنچه داشتند دادند . بنظر شما اجر حسین که همه هستی خود را در راه خدا داد و در روز الست که خدا ازموجودات پیمان میگرفت و هیچ موجودی از جمادات و حیوانات و کوهها و کل مخلوقات یارای قبول مصائب کربلا نبود حسین تنها این مصائب را قبول کرد چیست ؟ خدا قربانی ابراهیم را در مسلخ عشق پس داد و قربانی حسین را قبول کرد و حتی گویند خون علی اصغر نیز از آسمان برنگشت و حضرت دوست آن را در سطح اعلی قبول کرد . . .
همین
شهادت سرور و سالار شهیدان و علمدار با وفایش اسطوره عشق و وفا قمر منیر بنی هاشم و یاران با وفایش بر همگان تسلیت باد .
گفت : دوستت دارم
گفتم : من هم دوستت دارم و البته خیلی زیاد
گفت : دوست داشتن من با تو ٬ در عین تفاوت ٬ تشابهی هم دارد
گفتم : یعنی چه؟ دوست داشتن که تفاوتی ندارد!!!!!
گفت : بنده عزیز ٬ تو مرا دوست داری و می ستایی بخاطر خودت ٬ من هم تو را دوست دارم بخاطر خودت .....

سلام به همه ی دوستای مهربونو باصفایی که تنهام نذاشتن وتو این مدت با نظرات زیبا ودلنشین مرحم دل خسته و تنهام شدن
دوستانی که گرچه ندیدمشان ولی بی کران دوستشان دارم.![]()
راستش فکر نمیکردم تو این مدت کم اینقد دوست خوب و با مرام پیدا کنم. میترای مهربونم که خیلی بهش زحمت دادم بابت محبتهات و لطفهایی که در حقم کرده ممنونم .
آقا مانی بامرام ممنون که تنهام نذاشتی
.اقا سهیل عزیزکه سعی میکنم ازش صداقت رو یاد بگیرم
.آقا مهدی گل که بهش ارادت دارم.
علی آقا که شرمندش شدم و نتونستم سر بزنم.
داداش سپهر
...لیدا جون
... مسی جون
...سمانه مهربونم
...افسانه خانم
... عسل عزیزم
...شبنم خانم
... حمید آقا
...پرفسور شکرانی
...سیاوش تنها
...آقا فرهاد
...آرش خان
... اقا وحید
... آرمین گل
...آقا پارسا
...غریب آشنا
... دجی پیمان
...فرشاد عزیز
...نیلوفر آبی
...سعید خان
...آقا بهرنگ
...آقا جمشید
...محمد رضا
...و همچنین از داداش کوچیک خودم محمد
(که خیلی بی معرفتی
خودت میدونی چرا!
) و از همه ی دوستایی که اسمشون از قلم افتاده یه دنیا ممنونم وچاکر همتونم... ![]()
![]()
![]()
![]()
دلم میخواست زودتر از این بیامو آپ کنم.اما...خوب شرمنده ی همتونم. راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون!یه کم گرفتار شدم. بعضی وقتا سختیهای روزگار اینقد به آدم فشار میره که زیرو روش میکنه.سست و زمین گیرش میکنه. شادیهاشو دو دستی ازش میگیره و غصه رو براش هدیه میده.زخمهای سنگینی براش به یادگار میذاره که تا عمر داره یادش نمیره . اما هر چقدر هم روزگار نامرد باشه هر چقدر بیرحم باشه نمیزارم منو به زانو در بیاره. زانو نمیزنم من حتی اگر سقف آسمان از قد من کوتاهتر باشد. با همه ی مشکلات و سختیها میجنگم و هیچوقت از زمین خوردنم ناامید نمیشم.چون میدونم همه ی چشمها به دنبال اینه که چطور از زمین بلند بشم .مهم این نیست که چرا و چطور زمین خوردیم مهم اینه که چطور بتونیم بلند بشیم...
ببخشید شرمنده دوست ندارم حرفای غمگین بزنم. نمیخوام دلهای پاک و باصفاتونو غصه دار کنم.راستش وقتی اومدم که بنویسم تصمیم گرفتم حرفهای نمناک نزنم ولی انگار نمیشه یا باید ننویسم و یا... از همتون معذرت میخوام.
ولی حالا تصمیم گرفتم دیگه یه مدت هیچ چی نگم و ننویسم شاید اینطوری یه کم دلم آروم بشه و بتونم از نو شروع کنم.خوب دوستای گلم من تا دو هفته اگه خدا بخواد در خدمت شما هستم.و بعد ممکنه دو ماه نیام . بعد از دو ماه اگه خدا خواست و اتفاق تازه ای نیفتاد بازم میام و در خدمتم.
دوسِتون دارم و التماس دعا ...![]()
![]()
مدد از غیر تو ننگ است یاعلی مددی
زليلائي شنيدم يا علي گفت
به مجنونی رسيدم يا علی گفت
مگر اين وادی دارالجنون است
که هر ديوانه ديدم يا علي گفت
نسيمی غنچه ای باز ميکرد
بگوش غنچه کم کم يا علي گفت
چمن با ريزش باران رحمت
دعائي کرد و او هم يا علي گفت
يقين پروردگار آفرينش
به موجودات عالم يا علي گفت
خمير خاک عالم را سرشتند
چو بر مي خواست آدم يا علی گفت
مسيحا هم دم از اعجاز ميزد
ز بس بيچاره مريم يا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم يا علي گفت
مگر خيبر ز جايش کنده می شد
يقين آنجا علي هم يا علي گفت
عید سعید غیر بزرگترین عید عالم تشیع را به تمامی مسلمانان بالاخص دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم. ![]()
یک شب به قصه ی دلم گوش میکنی...
فردا که شد مرا چو قصه فراموش میکنی...
دلم گرفته٬
آره بد جوریم گرفته٬
میخوام رها بشم٬ از هر چی درد و غصه ست٬ از هر چی نامردمیه٬ اصلا" ببینم شده تا حالا دلت اینقد بگیره که حتی اشکاتم دیگه کم بیارن!!
شده تا حالا بهترین و عزیزترین کسِت جلوی چشمات پر پر بشه٬ ولی نتونی کاری براش بکنی!!
تا حالا شده کسی رو که خیلی دوسش داری٬ ![]()
حاضری براش جونتو بدی٬ پیش چشات ذره ذره آب بشه و تو فقط نگاهش کنی٬ فقط نگاه!! شده بخوای دنیاتو بدی تا اونو از دست ندی٬
کسی که تنها دار و ندارت تو دنیاست.کسی که وقتی همه ترکت کردن٬ نذاشت تنهایی رو حس کنی.کسی که نفسات به نفساش بسته ست.شده حتی فکرشو برا یه لحظه بکنی؟!
آره من دلم گرفته٬ میخوام داد بزنم. اما نه! دیگه هیچ چی نمیگم! چون باز میگه: کفر نگو بی بی گلم خدا بزرگه.
آره میدونم خدا بزرگه٬ خیلی بزرگ. اما دل من خیلی کوچیکه٬ خیلی... ظرفیتش به اندازه ی این درد بزگ نیست که بتونه تحملش کنه...![]()
![]()
![]()

دوباره شب شعله زد و بدون تو سحر نشد
غم غريب کوچه ها مرهم اين سفر نشد
تو اين شب پر از جنون ستاره پوسيد و شکست
زمين ترک خورد و کسي به ماتم من ننشست
نگاه سرد آسمون تو مه نشست و بي صدا
نشستم و شکستم و چکيدم از ترانه ها
ترانه هاي بي کسي دوباره باورم شده
دوباره اعدام من و ستاره باورم شده
دوباره من دوباره تو دوباره قصه ي سفر
دوباره شاخ وبرگ من زير خشونت تبر
بازم سقوط قاصدک ميون درياچه ي خون
دوباره قصه ي سفر- رفتن تو- من و جنون
عاشقان عیدتان مبارک!..

و فردا عيد قربان است ، عيد اضحی ... فردا روزی بود که ابراهيم قربانی عظيمی را به مسلخ عشق برد تا به معشوق نشان دهد که عاشق است ، قربانی ابراهيم پاره ای از تن خويش بود ، تنها جگرگوشه اش که پس از سالها به او هديه داده شده بود را اکنون می بايد که ذبح ميکرد ، و چه سخت است تصميم گرفتن در اين شرايط ، اگر ما بوديم و معشوقی که هميشه دم از عشق او ميزديم به ما امر ميکرد که برای اثبات عشقمان عزيزترين چيز زندگيمان را فدا کنيم آيا چنين کاری ميکرديم؟ ، حال چه رسد به اينکه اين عزيزترين چيزت فرزندت و پاره تنت باشد ... آری فرداست که بايد ما نيز قربانی ای به درگاه معشوق تقديم کنيم ، ولی چه هديه ای را ميتوان به نزد معشوق برد که از ما قبول کند برای قربان کردن ، من که دستم خاليست و چيزی بجز دلم ندارم که قابل باشد ، هر چند که اين هديه ناقابل نيز از جانب هموست و از جنس روح او که در کالبد من دميده است آنرا ، ولی ديگر چيزی باارزشتر از اين هديه برای او ندارم ، دلم را ميگيرم به روی دست و به درگهش ميبرم تا که آنرا ذبح کند ، تا اميال شيطانی مرا قربانی کند و سرشت نيک انسانی را جايگزين کند ، سرشتی که سرشار باشد از عشق و محبت به خدا و انسانها ، سرشتی که دغدغه ی عشق مقدس و خدا ، دغدغه ی ياری به انسانها و دردمندان و همه و همه داشته باشد ... آيا برای قربانی شدن دلم آماده است يا نه؟ ، امروز که با معشوق در صحبت بودم به من قول داد که هديه ام را قبول نمايد ، ديگر نميدانم که تا فردا چه پيش خواهد آمد ، با اميد امشب را به سحر خواهم رسانيد ، همان اميدی که با آن ديشب را به سحر رسانيدم و اميدم به ياس نگراييد ، اميد به معشوقی بزرگ و مهربان که کسی را از درگهش نميراند ، و زير لب زمزمه ميکنم : هر ناز که بفروشی ، من مشتری نقدم .. جانا سر من بستان اينک تو به بيعانه . . .
سلام دوستای گلم
.خوبین!؟ما هم اگه روزگار بزاره بد نیستیم.
راستش همون طور که گفتم من تازه شروع به این کار کردم(وبلاگ نویسی)البته خودم، هم شاعرم وهم نویسنده ی خوبیم
.(از افعال معکوس استفاده وکردم![]()
.)
خوب جونم واستون بگه نمیدونم شما هم جز وبلاگ نویسها یی هستین که کلی طرفدار دارنو بالای۳۰۰ کامنت و
...
به چند تاشون که سر زدم دیدم بابا ای ول چقد طرفدار
!!! اما خداییش شما بگین من که گیج موندم چطور ممکنه![]()
؟؟
خوب هر کی دوست داشت تو قسمت نظرات منو از این وضعیت
در آره. (میگم چطوره منم جایزه تعیین کنم برا کسی که کامنت زیاد بده؟
نظرتون چیه![]()
؟؟
ولی اینم بگم من آدم قانعییم
این وبلاگم برا این ساختم که اولا کمی از تنهاییمو با شما دوستای گلم قسمت کنم و دوم این که یه راهی بشه که بتونیم از تجربه های علمی، فرهنگی ،ومهمتر از همه![]()
احساسی هم دیگه استفاده کنیم.![]()
آرزومند شادی و موفقیت برای تمامی عزیزان...
آرزوهایی که مستجاب نشد
از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و خدا گفت: نه
او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آن را ترک کنی
از خدا خواستم کودکان معلول را شفا دهد و خدا گفت: نه
او فرمود: روح کامل است و جسم زودگذر
از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و خدا گفت: نه
او فرمود: شکیبایی دستاورد رنج توست و به کسی عطا نمی شود
از خداخواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه
او فرمود: تبرک میکنم اما کسب سعادت کار شماست
از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد و خدا گفت: نه
او فرمود: خود باید متعالی شوی اما تو را یاری میدهم تا به ثمر بنشینی
از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم
و خدا فرمود: هان! سرانجام فهمیدی
از او نیرو خواستم، مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم
از اوحکمت خواستم، خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم
از او عشق خواستم، انسانهای دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم
از او کمک خواستم، به من فرصت داد
هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم
اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم
دعای من مستجاب شده بود
همین...
من بعد از این دوستی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد!!
در دل سنگی این آدمک ها جایی برای دوستی نیست...
جایی برای محبت نیست!..
چرا که نامردان سنگ صبورم را شکستند!..
آری سنگ صبورم را !..
من تنها هستم و تنها خواهم ماند!!!
تنها تر از تنهایان..........
از همه ی دوستایی که لطف کردنو به وبلاگ نوپای بنده اومدن ونظر دادن ممنونم. 
قصه ی سفر
می ری سفر برو ولی عاشقیامو پس بیار ![]()
اشکا فدای قدمت ولی چشامو پس بیار ![]()
نفس نفس صدا شدم برای از تو دم زدن
باشه !نمی مونی نمون ولی صدامو پس بیار...
همیشه حتی توی خواب تو رو تو فردام میدیدم ![]()
فردا باشه واسه خودت گذشته هامو پس بیار...
سکوت کوچه های شب با پرسه مون نمی شکست
سکوت کوچه واسه تو صدای پامو پس بیار ...![]()
عشق تو خونِ تو رگام تموم تار و پود من
عشق و جنون و بی خیال خون رگامو پس بیار...
نت به نت غرور من چکید و پات ترانه شد!
می ری برو خوب به درک![]()
ترانه هامو پس بیار........ ![]()
![]()
![]()
سلام
فرا رسیدن سال نو میلادی رو به تمام دوستان مخصوصا" دوستان مسیحی تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشین.![]()

یه خاطره![]()
![]()
یه روز مونده به کریسمس دوباره با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم که بریم به بچه های بی سرپرست تو بهزیستی سر بزنیم. بچه هایی که هیچ کس و ندارن ویا دارنو فراموش شدن. بعضی هاشونم به خاطر معلولیت جسمی از خانواده ترد شدن و...
درسته که تحمل دیدن این صحنه ها برامون خیلی سخت بود اما شوق دیدار بچه ها دوباره کاره خودشو کرد. بالاخره یه سری اسباب بازی خریدیمو رفتیم. بچه هارو جمع کردند تو یه اتاق. جلوی در که رسیدیم سروصدای بچه ها رو که شنیدیم با خوشحالی سه تایی درو باز کردیمو با فشار رفتیم تو .![]()
بچه ها با دیدین این صحنه ساکت شدن.ما هم با خنده سلام دادیم و اونا هم با خنده ![]()
بعد کلی باهاشون بازی کردیمو حرف زدیم.به خاطر مناسبت فردا از شب کریسمس وحضرت مسیح و عید براشون گفتیم. از بابا نوﺋل گفتیم.بچه ها هم سوال هایی که تو ذهنشون بود میپرسیدن. بعد برا اینکه یه کم اوضاع رو آروم کنیم ازشون خواستیم ساکت باشن تا یه سوال بپرسیم. خوب بچه ها حالا که فهمیدیم بابا نوﺋل کیه اگه ببینینش ازش چی میخواین؟!! ![]()
![]()
![]()
اون روز خیلی دلم گرفته بود.
وقتی برگشتیم خونه آروم و قرار نداشتم. همش فکرم پیش بچه ها بود. نمیتونستم با خودم کنار بیام، مگه به کدوم گناه ناکرده محکوم به چنین زندگی شدن؟! اما وقتی یادم افتاد که خیلیهاشون چطور با نقص هایی که دارن کنار اومدنو شکایتی ندارن
![]()
همین...
با سلام
سالروز شهادت نهمین امام شیعیان جوادالاﺋمه رو بر تمام شیعیان و دوستداران آن امام تسلیت میگم.
من نگویم که ثنا گوی توام
ساﺋل کوی توام
ساﺋل لبخند تسیکین توام
گر بدم یا خوب مسکین توام
ناامید از لطف بی حدم مکن
ردم مکن...
گلچینی از معرفی امام نهم
نام محمد (ع)
نام پدر امام علی بن موسی الرضا (ع)
نام مادر سکینه
زمان ولادت از پانزدهم تا نوزدهم رمضان سال ١٩۵ روایت شده
پادشاه زمان تولد محمد امین برادرمامون الرشید
زمان وفات روز سی ام ذیقعده سال ۲۲۰ هجرت
علت وفات در اثر زهر عیالش ام الفضل وباتحریک عمویش معتصم
محل وفات بغداد
محل قبر امام کاظمین(پشت سر حرم امام موسی بن جعفر)
مدت امامت هجده سال
مدت زندگانی بیست وپنج سال
القاب امام جواد- تقی- مختار- منتخب- قانع- مرتضی- عالم و...
افرادی که فکر های میانه دارند در مورد وقایع گفتگو میکنند .
و کسانی که فکرهای کوچک دارند درباره دیگران صحبت میکنند .
انشاالله که همه تون از گروه اولین هستید .
موفق باشید
در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه می كردم
خدا از من پرسيد: دوست داری با من مصاحبه كنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند.
اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آينده زندگی می كنند.
اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی هرگز نزيسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داريد كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند، نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند، كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند، كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند، كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند، دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند، كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
با افتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتی كه به من داديد سپاس گذارم.
و افزودم: چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
"هميشه"
موفق باشین![]()
ولادت پیامبر دین مسیح حضرت عیسی بن مریم رو بر تمام دوستان مخصوصا عزیزان مسیحی تبریک میگم.